بادکنکهای سفید
بادکنکها را به دستشان دادم انگار همه دنیایشان را دران می دیدندو با دم وجودشان در ان می دمیدند من کودکی ام را در انجا مرور کردم خانه نگهداري کودکان بی سرپرست رو میگم به اتفاق دو ستان وهمكاران در نشريه ارمغان به انجا رفتیم مکانی که جای عشق واحساس کودکانه را باز گومی کندتمام دنیای انها خلاصه شده بوددر یک تلویزیون دیواری وچندتاب زنگ زده در حیاط خلوت .تیم استقلال وپرسپولیس را خیلی خوب می شناختند.بگذریم کودکی انجابودکه کمترشیطنت می کرد او گوشه ای کز کرده بودغم عجیبی در چهره اش پیدا بود کنارش نشستم دستی به سرش کشیدم و بادکنکی به سویش گرفتم اما اودستم را پس زد او چهره معصومانه اش را به به سوي من چرخاند و گفت :عمو چرا شما بعد ازيه ساعت ما را تنها ميزاري گفتم :مهمان كه مياد خونه كسي براي هميشه نمي مونه.خواستم تا سرگرمش كنم ازاو پرسيدم بزرگ شدي چه آرزوي داري گفت:دوست دارم بهترين بابابراي بچه هام باشم وقتي كه از انجا بيرون امدم در اين فكر بودم كه اگرخيري كه اينجا را اداره ميكند به هر دليلي نتواندهزينه نگهداري انها را پرداخت كندچه خواهد شدايا صاحب خانه اي كه اين مكان را در اختيار كودكان گذاشته است كرايه منزلش به تعويق بيفتدايا كودكان در خيابانهاسرگردان مي شوند؟
