سریال
“یوسف پیامبر” به نظر من یکی از طبیعی ترین
سریال های تاریخی ساخته شده تو ایرانه. علاوه بر
حالت های طبیعی بکار رفته ، داستان سریال هم داستانی سلیس و پر مایه است.
اما تو قسمت قبل (قسمت دوم) ، یه گفتگو بین پدر و پسر
(یعقوب و یوسف) رد و بدل شد که اساسا در حد واندازه های سریال نبود،
هم حالت طبیعی بودن سریال رو از بین برد،هم خاصیت
پرمایگی!
حالا من نمی دونم ، شاید نویسنده از این قسمت
مکالمه منظور خاصی داشته ، یا می خواسته بعدا به این موضوع شاخ وبرگ بده یا….
قضیه از این قرار بود که یوسف از پدرش می پرسه : آیا سایر
همسرانت به مادرم حسادت می کنند؟
نقد اول : آیا کودک 5 ساله مفاهیمی چون غرور،حسادت ،
ریا و … را درک می کند.
تا جائی که می دانیم یوسف زیبا بوده و نه نابغه! و به
نظر من نویسنده بطور ناشیانه ای خواسته یوسف رو با هوش جلوه بده.
اما تو جمله ی بعدی که از یوسف می شنویم ،قضیه رنگ و
بوی کاملا متفاوتی میگیره:
یوسف در جواب یعقوب که می پرسه این رو از کجا فهمیدی،
می گه: همه می گویند.
خوب پس نقد اول تا حدودی نقض میشه،چون یوسف از سخن
دیگران به این موضوع پی برده، ونه خودش.
نقد دوم: نقد دوم من به تکرار شدن دو زایمان متوالی
در دو قسمت پیاپی است،که دیگه واقعا اوج تکرار بود.
نقد سوم: تنزل سایر فرزندان یعقوب در حد حیوان.(و
تکرار زیاد صحنه ی کشتی گرفتن آنها)
درسته که حالا یوسف خیلی بهتر از اون ها بود ،ولی این
برتری رو نباید با پست نشون دادن سایر برادران به تصویر کشید.
نقد آخر: نقد آخر با شما!
در هر صورت خوب معلومه که هر سریالی یه سری نقاط ضعف
و قوت داره،ولی ضعف در اینگونه سریال ها باید توسط نقادان
گفته بشه تا تحریف در سیره ی بزرگان صورت نگیره.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/07/25ساعت 10:10  توسط حسین رزده
|
روز جهاني كودك هر ساله در سراسر دنيا بر پا ميشود وطبق عادات ديرينه در ايران و شهر بندر عباس هم اين تكرار مي شود وفقط در چند ايستگاه نقاسي كودك وجشن باد كنكهاي كنار ساحل خلاصه مي شود
اين هم براي كودكاني است كه خانوادهاي مرفهي دارند . بيايم به جاي اينكه بادكنك هوا كنيم كود كاني كه براي پر كردن شكمشان مجبورند در اشغالهاي شهر با كيسه هاي در دست دنبال سيب گنديده . برنج شب مانده .
خرده نانهاي ريخته شده باشند را در يابيم ايا پدري كه دست فروش است در امد ماهيانه اش به 100 هزار تومان هم نميرسد امنيت شغلي ندار ند واز ترس اينكه شهر داري بساطش را نبرد وباز بيكار نماند چگونه قادر است
رفاه فر زندانش را تا مين كند خانواده هاي هستند كه سالها طعم يك غذاي خوب را نچشيده اند ودر مقابل هستند خانواده هاي كه كه ماهيانه هزينه هاي گزافي را خرج سگ دست امو ز ي كه براي بچه هايش از فلان كشور با قيمت گزاف خريداري مي كنند ايا در دولتي كه دم از عدالت محوري ميزند اين اندك مشكلات بايد باشد ؟
+ نوشته شده در شنبه
1387/07/20ساعت 11:31  توسط حسین رزده
|
شب شد
ستاره دمید
و من تنها
چون
تمام روزهای واپسین
در زاویه سرد دلتنگی
خاطراتم را ورق
زدم
شب شد و ماه
روشن شد
سکوت بر لبانم جاری
دلم
دوباره گرفت
شب شد و ...
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/07/16ساعت 9:39  توسط حسین رزده
|
دومین مجلسخوانی بودن یا نبودن با فاصله
پنج سال از دوره اول به همت انجمن نمایش بندرعباس در تاریخ ۱۱و۱۲ مهرماه در محل پلاتو دانشگاه هرمزگان
واقع در خیابان آیتالله غفاری (شهناز) برگزار خواهد شد. شایان توجه است این جشنواره به صورت مستقل توسط هنرمندان
نمایش بندرعباس برگزار میگردد. در این مجلس خوانی دو روزه هفت اثر از بندرعباس و
میناب اجرا خواهند شد. اجراها عصر روز پنجشنبه و صبح روز جمعه خواهد بود و مراسم اختتامیه و اهدای جوایز به نفرات برتر عصر جمعه در
محل پلاتو دانشگاه هرمزگان برگزار میگردد. این جشنواره اولین جشنواره تئاتری است که
به صورت مستقل و با هزینه و مدیریت هنرمندان برگزار میگردد که در سالهای اخیر بیسابقه بوده است.
برنامه
اجراها بدین شرح است :
پنجشنبه ساعت 17 نمایش (از کجا آمده ام ) سمانه
آبدانی . ساعت 18 نمایش (به همین سادگی (رضا غریبزاده . ساعت 19 نمایش (هستیم پس می توانیم) حسین رزده . ساعت 20 نمایش)تراب(
ایوب رحیمی از میناب.
جمعه ساعت 9 نمایش )خدا
زمین را دوست دارد (آزاده کدخدایی . ساعت 10 نمایش (سر خط نقطه) شاهرخ
موسوی از میناب . ساعت 11 نمایش) مر ) پیمان بخشی .
اختتامیه و اهدای جوایز
ساعت
18:30
+ نوشته شده در شنبه
1387/07/13ساعت 12:12  توسط حسین رزده
|
صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . . .
بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما بازهم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچید و توی مغزش طنین می انداختند. اشک چشمهایش را سوزاند. دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن.
و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد.
تکیده، با شیارهای عمیق و نگاه تیره. چهره زن جلوی چشمانش آمد. پلکهایش را محکم روی هم فشار داد اما باز هم اشکها راهی به بیرون میافتند.
زن فریاد بلندی کشید و صدایش خاموش شد.
از جا پرید . . .
زن با صورتی خون آلودی، مچاله گوشه اتاق افتاده بود. مرد با مشتهای گره کرده، نفس زنان بالای سرش ایستاد بود. لگد دیگری به زن زد. اما دیگر صدای از او برنخاست.
چشمان هراسان زن لحظه ای به مرد خیره شد و سپس با دیدن چیزی پشت سر او رنگ از رویش پرید و وحشت در چشمانش دوید. مرد برگشت. صدای پاهای برهنه او را که نزدیک می شد نشنیده بود.
چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفت. یکبار . . . دو بار . . .
روی زمین که غلتید دخترک نگاهش کرد. لباس خواب کوتاهش دور پاهای لاغرش پیچیده بود.
ـ بهت گفته بودم نزنش
زن با چشمان تهی دخترک را نگاه می کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/03ساعت 10:53  توسط حسین رزده
|